...کاسیکه نیزه ای که در دست داشت به طرف او پرتاب کرد.رئیس نینجاها که شنجیرو نام داشت با یک حرکت سریع نیزه را در هوا گرفت وآنرا شکست سپس رو به کاسیکه کرد و گفت:ایگا نینجا هان؟چطور جرئت کردی به اینجا بیای؟ این برای تو و خواندانت گران تمام خواهد شد.سپس به افرادش اشاره کرد آنها به یک اشاره مانند برق و باد حمله ور شدند.کاسیکه بمب دستی را در آورد و به طرف آنها پرتاب کرد و خود را به با لای یکی از پشت بامها رسانید.از این پشت بام به آن پشت بام می پرید . تمام کوچه های دهکده پر از سامورایی های قسم خورده کینوشیتا شده بود.او میدانست اگر دستگیر شود برای خانواده وخاندانش گران تمام خواهد شد بنابراین هر طور بود باید از آن مخمصه فرار میکرد.یاشامارو نیز که هنوز در دهکده بود وضعیت بهتری نداشت یاشامارو در حین فرار مجبور شد به داخل یکی از خانه ها برود او شمشیر را کشید و به سقف پرید و در آنجا منتظر ماند وقتی سامورایی ها داخل شدند پایین پرید در همان حال شروع به جنگیدن کرد .با ضربات پی درپی یکی پس از دیگری آنها را میکشت ولی راه فراریروبروی خود نمیدید وتعدادشان بیشتر و بیشتر میشد.ناگاه ضربتی توسط یکی از سامورایی های مخصوص ارباب که به خشم آمده بود به زیر دنده هایش وارد شد و زره شکافت وخون از بدنش جاری گشت .در همان حین بمبی از داخل لباسش خارج کرد وبا چخماقی که روی آن بود فتیله اش را روشن کرد و به طرفشان دوید وآنها نیز فرار میکردند.کاسیکه نیز مشغول در گیری با نینجاهای روی پشت بام بود.و با شمشیر برنده ی خود دو سه تایی از آنها را دریده بودکه ناگاه صدای انفجاری نظرش را جلب کرد. فهمید که باید کار یاشامارو باشد.یاشامارو با بمبی که در دست داشت هم خود وهم تعدادی از آنها را از بین برده بود. کاسیکه در همان حال بود که تیری بر بازویش نشست و خون از بازویش جاری شد .او با یک غلت خود را ازروی پشت بام به پایین انداخت وشروع به دویدن کرد و مقداری تتسوبیشی(میخ) روی زمین ریخت تا تعقیب کننده گانش را معطل کند.در همان حین چاهی نظرش را جلب کرد.

  

جسم سنگینی برداشت و داخل چاه انداخت و خود را زیر یکی از خانه ها اندخت.تعقیب کنندگان او که خیال کردند داخل چاه پریده مدتی مشغول چاه شدند او فرصت داشت خود را به طرف دیگر برساند و از آنجا از دهکده خارج شود اما جلوی رویش دره ای وجود داشت که منتهی به یک رودخانه بود او چاره ای نداشت تعقیب کنندگان کوگا و سر دسته شان در حال تعقیب او بودند.او خود را به پایین انداخت وداخل رودخانه پرید.در حالیکه خون از بازویش جاری بود خود را شنا کنان به کناره ی رود خانه رسانید وتیری که در بازو داشت شکانید.سپیده دم از شرق زده بود و گنجشکها شروع به صدا کردن و بیدار شدن میکردند.آرام آرام خود را به درون جنگل رسانید گویا همه چیز آرام بود اما انگار پدرش درون گوشش زمزمه میکرد که اگر یک نینجا شانس بیاورد مرگش بدست نینجای دیگری خواهد بود پس به هیج وجه از جانب هیچ شینوبی در امان نخواهی بود. کاسیکه به جوی آبی رسید مقداری آب در دهانش تکان داد و آنرا روی زخمش پاشید تا کمی زد عفونی شود سپس بدنبال گیاهانی که برای درمان زخم مفید بودند گشت تا با آنها زخمش را ببندد. مشغول این کار بود که ناگهان متوجه کسانیکه در اطرافش میدویدند شد اما او آنها را نمیدید ناگهان پودر غلیظی اطرافش را گرفت به طوریکه دیگر نمتوانست جایی را ببیند.

صداهایی را از بالای سرش میشنید دو نفر از آسمان به سویش شیرجه میرفتند گویا دو عقاب بودند که می خواستند او را بدرند کاسیکه روی زمین دراز کشید اما دیگر صدایی نشنید سپس دو نفر از بالا سقوط کردند و جنازه هایشان به روی زمین رسید گویا دو عقاب را تیری برق آسا و بی صدا دریده بود. به آندو دو رشته طناب بسته شده بود که یک سرش را بریده بودند برش دوم روی حلقومشان بود .کاسیکه بلند شد و تا توانست دورشد اما حس می کرد موجود نامرئی او را تعقیب می کند .جای دنجی جست تا شب را درآنجا سپری کند تیرکی برداشت روی کنده ای گذاشت روی آنرا با خاشاک و برگ پو شانید ومانند خیمه ای زیر آن پناه گرفت وکمی استراحت کرد .شبی وهم آلود از راه رسید پرتو نقره ای ماه از لابه لای برگهای درختان اشباح خاکستری رنگی می ساخت ... سکوت وصدای برگها گاهی جغدی وگاهی کوکویی,سقوط برگها ...(هایکو) که صدای نی لبکی سوزناک با صدای جنگل همنوا شد .گویا سحری در آن بود که او را به سمت خود می کشید . بر خواست و صدا را دنبال کرد .شبحی به پشت نشسته بود نزدیکتر شد دخترکی با مو های بلند و کیمونویی زیبا زیر نور ماه میدرخشید و نی لبکش گویا سخن از جدایی دیرینه ای میکرد.نزدیکتر شد .خواب میدید؟

دخترک رویش را برگرداند اما تیری از دهانه ی نی لبک چرخان شد و به پای کاسکه اصابت کرد کاسیکه کمی عقب رفت. شوریکنی تک تیغ در هوا پرتاب شد که به شانه اش اصابت کرد کاسکه به زمین افتاد.

تنها کاری که توانست بکند پرتاب شمشیرش بود که در تنه ی درختی جای گرفت درست نمی دید زهر فلج کننده او را از پا می انداخت .دخترک که حالا ظاهر کونوایچی ا ش نمایان شده بود تانتو ها را از بر کشید و به سوی او دوان شد . کاسیکه مرگ را حس می کرد او همیشه مرگ را همراه خود داشت .گویا دوستی جدا ناشدنی بودکه اکنون می خواست دستش را بگیرد و بگوید بیا .اما حس میکرد میگوید نه هنوز نه.که ناگهان دودی میان او و کونو ایچی حایل شد کونو ایچی می دوید اما چیزی که از دود بیرون آمد موجودی بدون سر بود ,گویا سرش را در میان دودها جا گذارده است.کاسکه در همان حال از هوش رفت.